![]() |
![]() |
|
| رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست... |
|
سلام دوستان و عزیزان همراه! به بهانه روز مادر این گل زیبا و این شعر بی نظیر از زنده یاد فریدون مشیری رو تقدیم می کنم به همه مادران دنیا ![]() تاج از فرق فلک برداشتن جاودان آن تاج بر سرداشتن در بهشت آرزو ره یافتن هر نفس شهدی به ساغر داشتن روز در انواع نعمت ها و ناز شب بتی چون ماه در بر داشتن صبح از بام جهان چون آفتاب روی گیتی را منور داشتن شامگه چون ماه رویا آفرین ناز بر افلاک اختر داشتن چون صبا در مزرع سبز فلک بال در بال کبوتر داشتن حشمت و جاه سلیمانی یافتن شوکت و فر سکندر داشتن تا ابد در اوج قدرت زیستن ملک هستی را مسخر داشتن برتو ارزانی که ما را خوش تر است لذت یک لحظه "مادر" داشتن "فریدون مشیری"
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:33 توسط محمد مشایخی |
|
![]() هنوز بوي تو از سمت عشق مي آيد نگاه كن كه چه بيهوده آرزومندم به احتمال بعيدي چگونه دل بستم چه ساده ام كه به لبخند سايه پابندم به احترام نگاهي كه شعله شعله مرا ميان آتش شرم و گناه مي سوزد به لحظه لحظه ي يك انتظار طولاني كه چشم هاي مرا روي راه مي دوزد نشسته ام كه بگويم هنوز يادم هست كه بي تو رسم تنفس چه كار دشواري است شتاب عقربه ها در گذشت سرد زمان براي من گذري بي دليل و تكراري است هزار كوچه ی خالي ، هزار شب فرياد چقدر حس نيازم به گريه پر رنگ است چه انتظار غريبي براي بودن تو كه راه تا تو رسيدن هزار فرسنگ است "سوگل مشایخی" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 2:12 توسط محمد مشایخی |
|
|
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید گفت با این همه از سابقه نومید مشو
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو
تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش دور خوبی گذران است نصیحت بشنو
چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو
"حافظ شیرازی" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 13:54 توسط محمد مشایخی |
|
|
رفتی از چشمم و دل محو تماشاست هنوز عکس روی تو در این آیینه پیداست هنوز هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز در دلم عشق تو چون شمع به خلوتگه راز در سرم شور تو چون باده به میناست هنوز گر چه امروز من آیینه ی فردای منست دل دیوانه در اندیشه ی فرداست هنوز عشق آمد به دل و شور قیامت برخاست زندگی طی شد و این معرکه برپاست هنوز لب فرو بسته ام از شرم و زبان نگهم پیش چشمان سخنگوی تو گویاست هنوز "ابوالحسن ورزی"
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 20:21 توسط محمد مشایخی |
|
![]()
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 6:46 توسط محمد مشایخی |
|
|
دل من دير زمانی است كه می پندارد : « دوستی » نيز گلی است ؛ مثل نيلوفر و ناز ، ساقه ترد ظريفی دارد . بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد جان اين ساقه نازك را - دانسته- بيازارد !
در زمينی كه ضمير من و توست ، از نخستين ديدار ، هر سخن ، هر رفتار ، دانه هايی است كه می افشانيم . برگ و باری است كه می رويانيم آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است
گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ، زندگی را به دلانگيزترين چهره بيارايد . آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ، كه تمنای وجودت همه او باشد و بس . بینيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .
زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ، عطر جانپرور عشق گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز دانه ها را بايد از نو كاشت . آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان خرج می بايد كرد . رنج می بايد برد . دوست می بايد داشت !
با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند دست يكديگر را بفشاريم به مهر جام دل هامان را مالامال از ياری ، غمخواری بسپاريم به هم
بسراييم به آواز بلند : - شادی روی تو ! ای ديده به ديدار تو شاد باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه ، عطر افشان گلباران باد . "فریدون مشیری" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 12:52 توسط محمد مشایخی |
|
![]() شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد نگاهی شیشه ای دارم، به سنگ مردمک هایت هزاران بار دیگر هم بگویی «دوستت دارم» من ابراهیم عشقم، مردم اسماعیل دلهاشان چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر برای خویش دنیایی شبیه آرزو دارم "نجمه زارع"
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 15:7 توسط محمد مشایخی |
|
![]()
گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی یک روز شاید در تب توفان بپیچندت آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست باید سکوت سرد سرما را بلد باشی یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید نامهربانی های دنیا را بلد باشی شاید خودت را خواستی یک روز برگردی باید مسیر کودکی ها را بلد باشی یعنی بدانی " مرد در باران " کجا می رفت یا لااقل تا " آب - بابا " را بلد باشی حتی اگر آیینه باشی، پیش این مردم باید زبان تند حاشا را بلد باشی وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری باید هزار آیا و اما را بلد باشی من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم اما تو باید سادگی ها را بلد باشی یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما... یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری باید تو مرز خواب و روًیا را بلد باشی بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال! باید زبان حال دریا را بلد باشی شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم امروز می گویم که فردا را بلد باشی گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم اما تو باید این معما را بلد باشی " محمد حسین بهرامیان"
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 4:48 توسط محمد مشایخی |
|
![]() بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده ام همچو نسیم ازین چمن پای برون کشیده ام شمع طرب زبخت ما آتش خانه سوز شد گشت بلای جان من عشق به جان خریده ام حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود تا تو زمن بریده ای من ز جهان بریده ام تا به کنار من بدی بود به جا قرار دل رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده ام چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون ای گل تازه یاد کن از دل داغدیده ام تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام یا ز ره وفا بیا یا ز دل رهی برو سوخت در انتظار تو جان به لب رسیده ام " رهی معیری"
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 16:54 توسط محمد مشایخی |
|
![]() شب چو در بستم و مست از مي نابش كردم ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم ديدي آن تُرك ختا دشمن جان بود مرا؟ گرچه عمري به خطا دوست خطابش كردم منزل مردم بيگانه چو شد خانه چشم آن قدر گريه نمودم كه خرابش كردم شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع آتشي در دلش افكندم و آبش كردم غرق خون بود و نمی مُرد ز حسرت فرهاد خواندم افسانه شيرين و به خوابش كردم دل كه خونابه غم بود و جگرگوشه درد بر سر آتشِ جورِ تو كبابش كردم زندگي كردنِ من مُردنِ تدريجي بود آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم "محمد فرخی یزدی"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 23:50 توسط محمد مشایخی |
|
![]() مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم نه من خام طمع عشق تو میورزم و بس باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود من از این دلق مرقع به درآیم روزی همه را هست همین داغ محبت که مراست عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند "سعدی"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 18:1 توسط محمد مشایخی |
|
![]() از باغ میبرند چراغانیات کنند تا کاج جشنهای زمستانیات کنند پوشاندهاند "صبح" تو را "ابرهای تار" تنها به این بهانه که بارانیات کنند یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار میبرند که زندانیات کنند ای گل گمان مبر به شب جشن میروی شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست از نقطهای بترس که شیطانیات کنند آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه است که قربانیات کنند "فاضل نظری" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 11:24 توسط محمد مشایخی |
|
![]() اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست "عرفان نظرآهاری"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 17:13 توسط محمد مشایخی |
|
![]() ایستگاه و من و تو، بعد جدایی دو دست و قطاری که سراسیمه به هرگز پیوست سوت زد، بازی بین من و تو خاتمه یافت بردی و رفتی و دروازه ی آئینه شکست گویی از سقف اتاق دل من چتر چکید در همان لحظه که باران چمدانش را بست گرم شد نبض قطار و جریان رفتن بر رگ سرد و پر از «میرود» ریل نشست و قطاری که پر از پنجره های تر بود و نگاه تو از آن پنجره های بن بست دستهایی که تکان خوردنشان کوچک شد باز کوچکتر و در فاصله ای دور نشست نردبان های زمینگیر تو را پر دادند تا به آنسوتر از اینجا که ز من دورتر است چند ریل و دو سه تا نیمکت و یک «شاید»
و قطاری که سراسیمه به هرگز پیوست.
" فرهاد قربانزاده" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 20:32 توسط محمد مشایخی |
|
![]() چه غریب ماندی ای دل! نه غمی ، نه غمگساری غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟ چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها "هوشنگ ابتهاج" |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم بهمن 1389ساعت 18:27 توسط محمد مشایخی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نویسندگان |
|
محمد مشایخی قاصدک |
|
RSS
|