رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

   

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است.

 

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم :

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

 

و به آنان گفتم :

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کنلگ .

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.

پی گوهر باشید.

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

 

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .

به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.

 

و به آنان گفتم :

هر که در حافظۀ چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گرۀ پنجره ها را با آه.

 

زیر بیدی بودیم.

برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم :

چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟

می شنیدم که به هم می گفتند :

سحر میداند ، سحر !

 

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند.

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد.

خانه هاشان پر داوودی بود،

چشمشان را بستیم.

دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.

جیبشان را پر عادت کردیم.

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.

 

                 " سهراب سپهری "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 0:28  توسط محمد مشایخی | 

ماه

رنگ تفسیر مس بود

مثل اندوه تفهیم بالا می آمد

سرو

شیهه بارز خاک بود.

کاج نزدیک

مثل انبوه فهم

صفحه ساده فصل را سایه می زد.

کوفی خشک تیغال ها خوانده می شد.

از زمین های تاریک

بوی تشکیل ادراک می آمد.

دوست

توری هوش را روی اشیا

لمس می کرد.

جمله جاری جوی را می شنید،

با خود انگار می گفت :

هیچ حرفی به این روشنی نیست.

من کنار زهاب

فکر می کردم :

امشب

 راه معراج اشیا چه صاف است !

                                                " سهراب سپهری "

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 21:9  توسط محمد مشایخی | 

ماه بالای سر آبادی است ،
اهل آبادی در خواب .
 روی این مهتابی خشت غربت را می بویم.
باغ همسایه چراغش روشن،
 من چراغم خاموش .
 ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب کوزه آب .


غوک ها می خوانند .
مرغ حق هم گاهی.

کوه نزدیک من است : پشت افراها، سنجد ها.
وبیابان پیداست .
سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست .
سایه هایی از دور، مثل تنهایی آب، مثل آواز خدا پیداست.

نیمه شب باید باشد .
دب کبر آن است ، دو وجب بالاتر از بام.
 آسمان آبی نیست، روز آبی بود .

یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.
یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بزها بردارم ،
طرحی از جارو ها ، سایه هاشان در آب.
یاد من باشد هر چه پروانه که می افتد در آب، زود از آب درآرم.
یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد .
 یاد من باشد فردا لب جوی حوله ام را هم با چوبه بشویم.
یادمن باشد تنها هستم .
 

ماه بالای سر تنهایی است.

                                                                     "سهراب سپهری" 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 17:22  توسط قاصدک | 

گوش کن

دورترین مرغ جهان می خواند.

شب سلیس است

و یکدست

و باز.

شمعدانی ها

و صدادارترین شاخه فصل

ماه را می شنوند.

پلکان جلو ساختمان

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم

 

گوش کن

جاده صدا می زند از دور قدم های تو را.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک ها را بتکان

کفش به پا کن

و بیا.

و بیا تا جایی

که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را

مثل یک قطعه آواز به خود جذب کند.

پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است.

                                                                 "سهراب سپهری"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 5:14  توسط قاصدک | 


پشت كاجستان برف.

برف، یك دسته كلاغ.

جاده یعنی غربت.

باد، آواز، مسافر، و كمی میل به خواب.

شاخ پیچك و رسیدن و حیاط.

من، و دلتنگ، و این شیشه ی خیس.

می‌نویسم، و فضا.

می‌نویسم، و دو دیوار، و چندین گنجشك.

یك نفر دلتنگ است.

یك نفر می‌بافد.

یك نفر می‌شمرد.

یك نفر می‌خواند.

زندگی یعنی: یك سار پرید.

از چه دلتنگ شدی؟

دلخوشی‌ها كم نیست: مثلاً این خورشید،

كودك پس فردا،

كفتر آن هفته.

یك نفر دیشب مرد و هنوز، نان گندم خوب است.

و هنوز آب، می‌ریزد پایین اسب‌ها می‌نوشند.

قطره‌ها در جریان،

برف بر دوش سكوت

و زمان روی ستون فقرات گل یاس.


 "سهراب سپهری"
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 3:50  توسط محمد مشایخی | 

صبح است.
گنجشك محض
مي خواند.
پاييز، روي وحدت ديوار
اوراق مي شود.
رفتار آفتاب مفرح حجم فساد را
از خواب مي پراند:
يك سيب
در فرصت مشبك زنبيل
مي پوسد.
حسي شبيه غربت اشيا
از روي پلك مي گذرد.
بين درخت و ثانيه سبز
تكرار لاجورد
با حسرت كلام مي آميزد.

اما
اي حرمت سپيدي كاغذ !
نبض حروف ما
در غيبت مركب مشاق مي زند.
در ذهن حال ، جاذبه شكل
از دست مي رود.

بايد كتاب را بست.
بايد بلند شد
در امتداد وقت قدم زد،
گل را نگاه كرد، ابهام را شنيد.
بايد دويدن تا ته بودن.
بايد به بوي خاك فنا رفت.
بايد به ملتقاي درخت و خدا رسيد.
بايد نشست
نزديك انبساط
جايي ميان بيخودي و كشف.

                                                             "سهراب سپهری"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 2:49  توسط قاصدک | 


من دراين تاريكي
فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگي ام را بچرد
من دراين تاريكي
امتداد تر بازوهايم را
زير باراني مي بينم
كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد
من در اين تاريكي
درگشودم به چمنهاي قديم
به طلايي هايي كه به ديوار اساطير تماشا كرديم
من در اين تاريكي
ريشه ها را ديدم
و براي بوته نورس مرگ آب را معني كردم

"سهراب سپهری"
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 20:45  توسط محمد مشایخی | 


مانده تا برف زمین آب شود
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر
ناتمام است درخت
زیر برف است تمنای شناکردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات
مانده تا سینی ما پرشود از صحبت سنبوسه و عید
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام
مانده تا مرغ سرچینه ی هذیانی اسفند صدا بردارد
پس چه باید بکنم
من که در لخت ترین موسم بی چهچهه سال
تشنه زمزمه ام ؟
بهتر آن است که برخیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم

                                                                "سهراب سپهری"
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 4:23  توسط محمد مشایخی | 

امشب

در یک خواب عجیب

رو به سمت کلمات

باز خواهد شد.

باد چیزی خواهد گفت.

سیب خواهد افتاد

روی اوصاف زمین خواهد غلتید

تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.

سقف یک وهم فرو خواهد ریخت.

چشم

هوش محزون نباتی را خواهد دید.

پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید.

راز

سر خواهد رفت.

ریشه زهد زمان خواهد پوسید.

سر راه ظلمات

لبه صحبت آب

برق خواهد زد

باطن آینه خواهد فهمید.

امشب

ساقه معنی را

وزش دوست تکان خواهد داد

بهت پرپر خواهد شد.

ته شب

یک حشره

قسمت خرم تنهایی را

تجربه خواهد کرد.

داخل واژه صبح

صبح خواهد شد.

                                                   "سهراب سپهری"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 8:40  توسط قاصدک | 


صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف، درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است

کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن

و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد

در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاهشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید


   "سهراب سپهری"
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 2:10  توسط محمد مشایخی | 
سلام دوستان

 

فکر کردم همراه شدن شعر ونقاشی استاد سپهری هماهنگی خوبی ایجاد می کند.

پیروز باشید

درسرای ما زمزمه ای، درکوچه ما آوازی نیست
شب گلدان پنجره ما را ربوده است
پرده ما دروحشت نوسان خشکیده است
اینجا ای همه لب ها، لبخندی ابهام جان را پهنا می دهد
پرتو فانوس ما، در نیمه راه میان ما و شب هستی مرده است
ستون های مهتابی ما را پیچک اندیشه فرو بلعیده است
اینجا نقش گلیمی و آنجا نرده ای ما را از آستانه ما بدر برده است
ای همه هوشیاران بر چه باغی در نگشودیم که عطر فریبی به تالار نهفته ما نریخت ؟
ای همه کودکی ها! بر چه سبزهای ندویدیم که شبنم اندوهی برمانفشاند
غبار آلوده راهی از فسانه به خورشیدیم
ای همه خستگان در کجا شهپر ما از سبکبالی پروانه نشان خواهد گرفت ؟
ستاره زهره از چاه افق برآمد
کنار نرده مهتابی ما کودکی بر پرتگاه وزش ها می گرید
در چه دیاری آیا اشک ما در مرز دیگر مهتابی خواهد چکید ؟
ای همه همسایه ها در خورشیدی دیگر
خورشیدی دیگر

                                                                        "سهراب سپهری"

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 4:2  توسط قاصدک | 

 

بزرگ بود
و از اهالي امروز بود
و با تمام افق هاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد.

صداش
به شكل حزن پريشان واقعيت بود.
و پلك هاش
مسير نبض عناصر را
به ما نشان داد.
و دست هاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما كوچاند.

به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را
براي آينه تفسير كرد.
و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود.
و او به سبك درخت
ميان عافيت نور منتشر مي شد.
هميشه كودكي باد را صدا مي كرد.
هميشه رشته صحبت را
به چفت آب گره مي زد.
براي ما، يك شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم
و مثل لهجه يك سطل آب تازه شديم.

و ابرها ديديم
كه با چقدر سبد
براي چيدن يك خوشه بشارت رفت.

ولي نشد
كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
براي خوردن يك سيب
چقدر تنها مانديم

                                "سهراب سپهری"

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 3:55  توسط قاصدک | 


می خروشد دریا
هیچ کس نیست به ساحل پیدا
لکه ای نیست به دریا تاریک
که شود قایق
اگر اید نزدیک
مانده بر ساحل
قایقی ریخته شب بر سر او
پیکرش را ز رهی ناروشن
برده درتلخی ادراک فرو
هیچ کس نیست که آید از راه
و به آب افکندش
و در این وقت که هر کوهه ی آب
حرف با گوش نهان می زندش
موجی آشفته فرا می رسد
از راه که گوید با ما
قصه یک شب طوفانی را
رفته بود آن شب ماهی گیر
تا بگیرد از آب
آنچه پیوندی داشت
با خیالی درخواب
صبح آن شب که به دریا موجی
تن نمی کوفت به موجی دیگر
چشم ماهی گیران دید
قایقی را به ره آب که داشت
بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر
پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش
به همان جای که هست
در همین لحظه غمناک به جا
و به نزدیکی او
می خروشد دریا
وز ره دور فرا میرسد آن موج که می گوید باز
از شبی طوفانی
داستانی نه دراز

"سهراب سپهری"
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 0:49  توسط محمد مشایخی | 
با سلام به همه دوستان عزیز.
برای این پست شعر بلند ولی بسیار خواندنی "مسافر" اثر ماندگار استاد سهراب سپهری رو انتخاب کردم. در زیر شما فقط گزیده ای از این شعر رو می بینید. برای خواندن متن کامل به ادامه مطلب مراجعه کنید. (این کار رو شدیدا توصیه می کنم)




چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چه قدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
و چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه. وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند
و خوب می دانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود
و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق
در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 22:22  توسط محمد مشایخی | 

رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب ،
آب در حوض نبود .
ماهيان مي گفتند:
"هيچ تقصير درختان نيست."
ظهر دم كرده تابستان بود ،
پسر روشن آب ، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد.

به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولي آن نور درشت ،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار بهشت.

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن
و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است.

باد مي رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا مي رفتم

                                                               "سهراب سپهری"

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 5:28  توسط محمد مشایخی | 

قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاك غريب
 كه در آن هيچ كسي نيست كه دربيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند

 
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد
 همچنان خواهم راند
نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا پرياني كه سر از آب بدر مي آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
 مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان
 همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
 دور بايد شد دور
مرد آن شهر اساطير نداشت
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود
هيچ آينه تالاري سرخوشي ها را تكرار نكرد
چاله آبي حتي مشعلي را ننمود
 دور بايد شد دور
 شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند

 
پشت دريا ها شهري است
 كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است
بام ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي نگرند
دست هر كودك ده ساله شهر شاخه معرفتي است
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله به يك خواب لطيف
خاك موسيقي احساس ترا مي شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد


پشت درياها شهري است
 كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است
 شاعران وارث آب و خرد و روشني اند
پشت دريا ها شهري است
 قايقي بايد ساخت

                                                              "سهراب سپهری"

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 5:20  توسط محمد مشایخی | 

به سراغ من اگر مي آييد
پشت هيچستانم
پشت هيچستان جايي است
پشت هيچستان رگ هاي هوا پر قاصدهايي است
 كه خبر مي آرند از گل واشده دورترين بوته خاك
روي شنها هم نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سرتپه معراج شقايق رفتند 
 

پشت هيچستان چتر خواهش باز است
 تا نسيم عطشي در بن برگي بدود
زنگ باران به صدا مي آيد
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي سايه ناروني تا ابديت جاري است

به سراغ من اگرمي آييد
 نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

                                                       "سهراب سپهری"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 4:55  توسط محمد مشایخی | 

کفشهایم کو،

چه کسی بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است.

و منوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر.

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.

بوی هجرت می آید:

بالش من آواز پر چلچله هاست.

 

صبح خواهد شد

و به این کاسه آب

آسمان هجرت خواهد کرد.

 

باید امشب بروم.

 

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

من به اندازه یک ابر دلم می گیرد

وقتی از پنجره می بینم حوری

- دختر بالغ همسایه -

پای کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه می خواند.

 

چیزهایی هم هست، لحظه هایی پر اوج

(مثلا شاعره ای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت.

و شبی از شبها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)

باید امشب بروم.

 

باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم

و به سمی بروم

که درختان حماسی پیداست،

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.

یک نفر باز صدا زد: سهراب!

کفش هایم کو؟

                                                          "سهراب سپهری"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 18:24  توسط محمد مشایخی | 

 

 

دشت هايی چه فراخ!

کوههايی چه بلند !

در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

من در اين آبادی ، پی چيزی می گشتم :

پی خوابی شايد ،

پی نوری ، ريگی ، لبخندی .

 

پشت تبريزی ها

غفلت پاکی بود ، که صدايم می زد

پای نیزاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم :

چه کسی با من حرف می زد ؟

سوسماری لغزيد

راه افتادم .

يونجه زاری سر راه ،

بعد جاليز خيار ، بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک

 

لب آبی

گيوه ها را کندم ، و نشستم ، پاها در آب :

" من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشيار است!

نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه .

چه کسی پشت درختان است!

هيچ ، می چرد گاوی در کرد.

سايه هايی بی لک ،

گوشه ای روشن و پاک

کودکان احساس ! جای بازی اينجاست.

زندگی خالی نيست :

مهربانی هست، سيب هست ، ايمان هست.

آری

تا شقايق هست ، زندگی بايد کرد .

 

در دل من چيزی است ، مثل يک بيشه نور ، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه.

دورها آوايی است ، که مرا می خواند."

                                                                            "سهراب سپهری"

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 6:2  توسط محمد مشایخی | 

                               

آسمان آبی تر
 آب آبی تر
من درایوانم رعنا سر حوض
 رخت می شوید رعنا
برگ ها می ریزد
 مادرم صبحی می گفت :‌ موسم دلگیری است
 من به او گفتم : زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست
 زن همسایه در پنجره اش تور می بافد می خواند
 من ودا می خوانم گاهی نیز
 طرح می ریزم سنگی ‚ مرغی ‚ ابری
آفتابی یکدست
 سارها آمده اند
تازه لادن ها پیدا شده اند
من اناری را می کنم دانه به دل می گویم
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود

می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم
 مادرم می خندد
 رعنا هم

                                                                      "سهراب سپهری"

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 3:24  توسط محمد مشایخی | 
شاید این شعر رو قبلا خونده باشید ولی از اون شعرهایی هست که همیشه تازگی داره. یادش بخیر یک استادی داشتیم به نام استاد رفیعی که یک تفسیر بی نظیر از این شعر برای ما ارایه کرد.اگر مجالی بود حتما براتون پست می کنم.

 

خانه ی دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است
ودر آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
وترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور
واز او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟
                                                                                      "سهراب سپهری"
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 1:53  توسط محمد مشایخی | 

 

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا در داد ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید

خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
دوره گردی خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آی شبنم شبنم شبنم
رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریكی است كهكشانی خواهم دادش
روی پل دختركی بی پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آویخت

هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت : كاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادك ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد

خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد

خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری میخكی خواهم كاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند

هر كلاغی را كاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شكوهی دارد غوك

آشتی خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت....
"سهراب سپهری"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 4:13  توسط محمد مشایخی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1393
دی 1392
آبان 1392
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
آرشيو
آرشیو موضوعی
سوگل مشایخی
سید حمیدرضا برقعی
ایرج جنتی عطایی
حامد بهاروند
نجمه زارع
سید علی صالحی
فرهاد قربانزاده
محمد فرخی یزدی
محمد حسین بهرامیان
امیر ارجینی
ابوالحسن ورزی
کاظم بهمنی
فايز دشتستانی
مهدی عابدی
سهراب سپهری
مهدی اخوان ثالث
مولوی
فریدون مشیری
نیما یوشیج
حافظ شیرازی
سعدی
شهریار
عارف قزوینی
سهیل محمودی
محمدرضا شفیعی کدکنی
علی شریعتی
قیصر امین پور
ژاله اصفهانی
هوشنگ ابتهاج
سیمین بهبهانی
احمد شاملو
خسرو گلسرخی
هوشنگ شفا
فروغ فرخزاد
اقبال لاهوری
خیام نیشابوری
سیاوش کسرایی
محمد علی بهمنی
مهدی حمیدی شیرازی
ملک الشعرای بهار
محمدرضا عبدالملکیان
جواد آذر
حمید مصدق
عطار نیشابوری
فخرالدین عراقی
ژولیده نیشابوری
سید حسن حسینی
م.آزاد
رسول یونان
علیرضا صحافزاده
محمد معلم
حسام الدین ایپکچی
امیر پاشا مقدسی
حسین منزوی
ایهام
عرفان نظر آهاری
مینا حسنی
رضا اسماعیلی
وحشی بافقی
بیژن دولت آبادی
فصیح الزمان رضوانی
نصرت رحمانی
منوچهر آتشی
یوسف ابو علی نژاد
ملاحت اسدالهي
اردلان سرافراز
گوربان
شمس الدین عراقی
حسین اسرافیلی
صادق سرمد
بابا طاهر
حزین لاهیجی
بیدل دهلوی
نادر نادرپور
عماد
ترانه جوانبخت
اسماعیل خویی
رهی معیری
حسین پناهی
سید عبدالحمید ضیایی
نگار معبودی
سلمان هراتی
طاهره قرة العين
شکوه قاسم نیا
قدسی قاضی نور
وصال شیرازی
محمد شمس لنگرودی
ایرج کریمی
رحیم معینی کرمانشاهی
فاضل نظری
علیرضا بدیع
نصرالله مردانی
طبیب اصفهانی
نویسندگان
محمد مشایخی
قاصدک
پیوندها
عاشقانه
با که گویم...
مسافر غزلپوش
دل گفت
ازدحام بی کسی
عاشقونه
لیوان
خط خطی های خیال
انجمن شاعران ایران
خدا، عشق، عرفان
پی نوشت
گوربان
نگار
آوای آزاد
ستاره دنباله دار
نیستان
سایه عمر
پرسه در خیال
ذوقستان
ساراشعر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM