X
تبلیغات
رد پای احساس - قیصر امین پور
رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

به یاد استاد قیصر امین پور....

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی‎خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم‎های نگران آینه‎ی تردیدند

نشد از سایه‎ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی‎وار
باز هم نام و نشان تو ز هم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل‎ها را همه با فاصله‎ات سنجیدند

تو بیایی همه‎ی ثانیه‎ها، ساعتها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

 

                                                              "قیصر امین پور"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 19:34  توسط محمد مشایخی | 


صبح بی‌تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد

بی‌‌تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد

بی‌تو می‌گویند تعطیل است کار عشقبازی

عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد

جغد بر ویرانه می‌خواند به انکار تو اما

خاک این ویرانه‌ها بویی از آن گنجینه دارد

خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد

عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد

روی آنم نیست تا در آرزو دستی برآرم

ای خوش آن دستی که رنگ آبرو از پینه دارد

در هوای عاشقان پر می‌کشد با بیقراری

آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد

ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می‌گشاید

آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد


                                                                      "قیصر امین پور"

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 4:2  توسط محمد مشایخی | 

دور از همه مردم شده ام در خودم امشب
پیدا شده ام ، گم شده ام در خودم امشب

لبریز ز سرمستی و سرریز ز هستی
دریای تلاطم شده ام در خودم امشب

در هر نفسم بوی گلی تازه شکفته است
یک باغ تبسم شده ام در خودم امشب

تا نورِ تو تابیده به طور کلماتم
موسای تکلم شده ام در خودم امشب

باریده مگر نم نم نام تو به شعرم
باران ترنم شده ام در خودم امشب

هم دانه ی دانایی و هم دام هبوطم
اسطوره ی گندم شده ام در خودم امشب


                                                                          "قیصر امین پور"
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 12:1  توسط محمد مشایخی | 

موجیم و وصل ما از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است، رفتن رسیدن است

تا شعله در سریم ،پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما ،در خود چکیدن است


ما مرغ بی پریم ،از فوج دیگریم
پرواز بال ما ،در خون تپیدن است

پر می کشیم و بال ،بر پرده خیال
اعجاز ذوق ما،در پر کشیدن است

ما هیچ نیستیم،جز سایه ای ز خویش
آیین آیینه ،خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان،خواندیم و خامشی
پاسخ همین ترا،تنها،شنیدن است

بی درد و بی غم است ،چیدن رسیده را
خامیم و درد ما ،از کال چیدن است

                                                             "قیصر امین پور"        
+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 2:28  توسط محمد مشایخی | 

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
 

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
 

يک عمر پريشاني دل بسته به مويي است
تنها سر مويي ز سر موي تو دورم
 

اي عشق به شوق تو گذر مي کنم از خويش
تو قاف قرار من و من عين عبورم
 

بگذار به بالاي بلند تو ببالم
کز تيره ي نيلوفرم و تشنه ي نورم

                                                     "قیصر امین پور"
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 19:0  توسط محمد مشایخی | 
                         

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را

می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد

با کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل

یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی، می آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

     

                                                     "قیصر امین پور"


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 10:1  توسط محمد مشایخی | 


این روزها که می گذرد ، هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا چشم های خسته ی خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه ی جنگل را
در آب بنگرند

آن روز
پرواز دستهای صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می شود
روزی که روز تازه ی پرواز
روزی که نامه ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه ای بفرستیم
صندوقهای پستی
آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش ، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند
روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند :
" تنها ورود گردن کج ، ممنوع ! "
و زانوان خسته ی مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود
و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند

روز وفور لبخند
لبخند بی دریغ
لبخند بی مضایقه ی چشم ها
آن روز
بی چشمداشت بودن ِ لبخند
قانون مهربانی است
روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند
روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند
پروانه های خشک شده ، آن روز
از لای برگ های کتاب شعر
پرواز می کنند
و خواب در دهان مسلسلها
خمیازه می کشد
و کفشهای کهنه ی سربازی
در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند
در دست کودکان
از باد پر شوند
روزی که سبز ، زرد نباشد
گلها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند
بشکفند
دلها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید
آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه ی باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب ، عمومی است
دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد

ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه !
ای روزهای سخت ادامه !
از پشت لحظه ها به در آیید !
ای روز آفتابی !
ای مثل چشم های خدا آبی !
ای روز آمدن !
ای مثل روز ، آمدنت روشن !
این روزها که می گذرد ، هر روز
در انتظار آمدنت هستم !
اما
با من بگو که آیا ، من نیز
در روزگار آمدنت هستم ؟


  "قیصر امین پور"
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 19:41  توسط محمد مشایخی | 

خارها
خوار نیستند
شاخه های خشک
چوبه های دار نیستند
میوه های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند
پیش از آنکه برگهای زرد را
زیر پای خویش
سرزنش کنی
خش خشی به گوش می رسد :
برگهای بی گناه
با زبان ساده اعتراف می کنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می خورد !

                                                      "قیصر امین پور"

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 4:26  توسط قاصدک | 
سلام به همه دوستان 
در  این پست شعر زیبائی از شادروان قیصر امین پور می خوانیم که به دلیل طولانی بودن این شعر  فقط گزیده ای از آنرا در این صفحه آورده ام.  متن کامل شعر را می توانید در ادامه مطلب بخوانید.

مردن چه قدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز ، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی !
انگار
این سالها که می گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می شوم !

                                                     "قیصر امین پور"
                                         


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 10:35  توسط قاصدک | 

ای آرزوی اولین گام ِ رسیدن
بر جاده‌های بی‌سرانجام ِ رسیدن

كار جهان جز بر مدار آرزو نیست
با این همه دل‌های ناكام ِ رسیدن

كی می‌شود روشن به رویت چشم من، كی؟
وقتِ گل نی بود هنگام ِ رسیدن؟


دل در خیال رفتن و من فكر ماندن
او پخته‌ی راه است و من خام ِ رسیدن

بر خامی‌ام نام ِ تمامی می‌گذارم
بر رخوت درماندگی نام ِ رسیدن

هرچه دویدم جاده از من پیش‌تر بود
پیچیده در راه است ابهام ِ رسیدن

از آن كبوترهای بی‌پروا كه رفتند
یك مشت پر جا مانده بر بام ِ رسیدن


ای كالِ دور از دسترس! ای شعر تازه!
می‌چینمت اما به هنگام ِ رسیدن

                                                                      "قیصر امین پور"

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 2:15  توسط قاصدک | 

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود

 
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
          به نرده های ایستگاه رفته
                                     تکیه داده ام!
 
                                                                  "قیصر امین پور"
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 5:43  توسط محمد مشایخی | 

یک کلبه ی خراب و کمی پنجره
یک ذره آفتاب و کمی پنجره
ای کاش جای این همه دیوار و سنگ
آیینه بود و آب و کمی پنجره
در این سیاه چال سراسر سوال
چشم و دلی مجاب و کمی پنجره
بویی ز نان و گل به همه می رسید
با برگی از کتاب و کمی پنجره
موسیقی سکوت شب و بوی سیب
یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره
                                                "قیصر امین پور"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:46  توسط قاصدک | 

دیشب دوباره
گویا خودم را خواب دیدم :
در آسمان پر می کشیدم
و لا به لای ابرها پرواز میکردم
و صبح چون از جا پریدم
در رختخوابم
یک مشت پر دیدم
یک مشت پر ، گرم و پراکنده
پایین بالش
در رختخواب من نفس می زد
آنگاه با خمیازه ای ناباورانه
بر شانه های خسته ام دستی کشیدم
بر شانه هایم
انگار جای خالی چیزی...
چیزی شبیه بال
احساس می کردم !

                                                                  "قیصر امین پور"

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 2:42  توسط قاصدک | 


چه شد؟ خاک از خواب بیدار شد
به خود گفت: انگار من زنده ام
دوباره شکفته ست گل از گلم
ببین بوی گل می دهد خنده ام

نوشتند چون حرف ناگفته ای
گل لاله را بر لب جویبار
چه شد؟ باز انگار آتش گرفت
همه گل به گل دامن سبزه زار

چنین گفت در گوش گل غنچه ای:
نسیمی مرا قلقلک می دهد
زمین زیر پایم نفس می کشد
هوا بوی باد خنک می دهد

صدای نفس های نرم نسیم
به بازی گری گفت: اینک منم
که با دست های نوازشگرم
گلی بر سر شاخه ها می زنم

از این سورهء سبز و آیات سرخ
کتاب زمین پر علامت شده
زمین گفت: شاید بهشت است این
زمان گفت: گویا قیامت شده

زمین فکر کرد: آسمانی شده
کبوتر گمان کرد: آبی شده
دل سنگ حس کرد جاری شده
گل احساس کرد: آفتابی شده

به چشم زمین: برف ها آب شد
به فکر کویر آبشار آمده
به ذهن کلاغان: زمستان گذشت
به قول پرستو: بهار آمده

                                                                                  "قیصر امین پور"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 9:13  توسط محمد مشایخی | 


گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می‌زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگ‌های سبزِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی‌جواب ماند
حال سؤال و حوصله‌‌ی قیل و قال کو؟

                                                                                     "قیصر امین پور"

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 15:55  توسط محمد مشایخی | 

اما نمی دانم چرا این روزها

از دوستان و آشنایان

هرکس مرا می بیند

از دور می گوید:

این روزها انگار حال و هوای دیگری داری

اما من مثل هر روزم

با آن نشانه های ساده

با همان امضا همان نام و همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها حس می کنم

"گاهی کمی گیجم"

"گاهی کمی گنگم"

حس می کنم از روزهای پیش 

قدری بیشتر این روزها را دوست دارم

گاهی از تو چه پنهان

با سنگ ها آواز می خوانم

و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

این روزها گاهی از روز ماه سال

از تقویم و از روزنامه ها بی خبرم

حس می کنم گاهی کمی کمتر گاهی شدیداْ بیشتر هستم

حتی اگر می شد بگویم

این روزها

خدا را هم یک جور دیگر می پرستم

از جمله دیشب هم که از شب های بی رحمانه دیگر بود

من کاملاْ تعطیل بودم

اول نشستم خوب جوراب هایم را اتو کردم

تنها حدود هفت فرسخ راه رفتم

با کفش هایم گفت و گو کردم

بعد از آن هم رفتم

تمام نامه هایم را زیر و رو کردم

دنبال آن افسانه موهوم دنبال آن مجهول گشتم

سطر سطر نامه ها را جست و جو کردم

چیزی ندیدم!!

دیشب دوباره بی تاب در بین درختان تاب خوردم

دیشب پس از سال ها فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی روشن است

و بر خلاف سال های پیش

رنگ مشکی را از رنگ خاکستری دوست تر دارم

این روزها دیگر به راحتی اشک می ریزم...

گاهی برای یاد بود لحظه ای کوچک یک روز کامل را جشن می گیرم

گاهی صد بار در یک روز می میرم

حتی یک شاخه از محبوبه های شب برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی دارد

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند

اما غیر از این حس که گفتم و

غیر از این رفتار معمولی و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری در دل ندارم

رفتار من عادی ست...

                                                      "قیصر امین پور"

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 4:58  توسط قاصدک | 


دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد
                                  
                                                             "قیصر امین پور"


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 0:52  توسط محمد مشایخی | 


دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

                                                            "قیصر امین پور"

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 17:28  توسط محمد مشایخی | 

 

نه!

کاری به کار عشق ندارم

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کسی را

که دوست تر بداری

حتی اگر که یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد...

از تو دریغ می کند

پس من با همه وجودم

خودم را زدم به مردن

تا روزگار ، دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

ناگفته می گذارم...

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!

                                         "قیصر امین پور"

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:20  توسط قاصدک | 


خوشا از دل نم اشکي فشاندن
به آبي آتش دل
را نشاندن

خوشا زان عشقبازان ياد کردن
زبان را زخمه فرياد
کردن

خوشا از ني، خوشا از سر سرودن
خوشا ني نامه اي ديگر
سرودن

نواي ني نوايي آتشين است
بگو از سر بگيرد، دلنشين است

نواي
ني، نواي بي نوايي است
هواي ناله هايش، نينوايي است

نواي ني دواي هر دل
تنگ
شفاي خواب گُل، بيماري سنگ

قلم، تصوير جانگاهي است از دل
عَلَم،
تمثيل کوتاهي است از ني

خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط ني
رقم زد

دل ني ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است ني را ناله پر
سوز

چه رفت آن روز در انديشه ني
که اينسان شد پريشان بيشه ني؟

سري
سرمست شور و بي قراري
چو مجنون در هواي ني سواري

پر از عشق نيستان سينه
او
غم غربت، غم ديرينه او

غم ني، بند بند پيکر اوست
هواي آن نيستان در
سر اوست

دلش را با غريبي، آشنايي است
به هم اعضاي او وصل از جدايي
است

سرش بر ني، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گرديد، گه دال

ره
ني پيچ و خم بسيار دارد
نوايش زير و بم بسيار دارد

سري بر نيزه اي منزل
به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گِل بر دارد اشتر
که
با خود باري از سر دارد اشتر؟

گران باري به محمل بود بر ني
نه از سر،
باري از دل بود بر ني

چو از جان پيش پاي عشق سر داد
سرش بر ني، نواي عشق
سر داد

اگر
ني پرده اي ديگر بخواند
نيستان را به آتش ميکشاند

سزد گر چشم ها در خون
نشيند
چو دريا را به روي نيزه بيند

شگفتا بي سر و ساماني عشق
!
به روي
نيزه سرگرداني عشق!

ز دست عشق عالم در هياهوست
تمام فتنه ها زير سر اوست
 
"قیصر امین پور"
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 21:55  توسط محمد مشایخی | 

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم

                                                              "قیصر امین پور"

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 6:24  توسط قاصدک | 


غنچه با دل گرفته گفت:
 
زندگی
 
لب زخنده بستن است
 
گوشه ای درون خود نشستن است
 
 
 
گل به خنده گفت:
 
زندگی شکفتن است
 
با زبان سبز راز گفتن است
 
 
 
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می رسد
 
تو چه فکر میکنی
 
کدام یک درست گفته اند
 
 
 
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
 
هر چه باشد او گل است
 
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

"قیصر امین پور"
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 19:11  توسط محمد مشایخی | 

 

 

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:
                       وقت رفتن است


بازهم همان حکایت همیشگی  !


پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

 

آی...

 

ناگهان 
         
  چقدر زود
                         دیر می شود!
  

 

                 

                                 "قیصر امین پور"

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 19:39  توسط محمد مشایخی | 
به یاد شادروان قیصر امین پور:




خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری

 

شوق پرواز مجازی ، بال های استعاری

 

لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن

 

خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری

 

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین

 

سقف های سرد و سنگین ، آسمان های اجاری

 

با نگاهی سرشکسته ، چشم هایی پینه بسته

 

خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری

 

صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده

 

خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

 

عصر جدول های خالی ، پارک های این حوالی

 

پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری

 

رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم

 

شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

 

عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها

 

خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

 

روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری

"قیصر امین پور"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 16:45  توسط محمد مشایخی | 

 یک مقدار این شعر طولانیه ولی بسیار خواندنی هست. روح استاد امین پور شاد.

                                      

پيش از اينها فكر مي كردم خدا     خانه اي دارد كنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها     خشتي از الماس و خشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج و بلور     بر سرتختي نشسته با غرور

ماه، برق كوچكي از تاج او    هر ستاره، پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او ، آسمان    نقش روي دامن او ، كهكشان

رعد و برق شب، طنين خنده اش     سيل و طوفان، نعره توفنده اش

دكمه پيراهن او ، آفتاب    برق تيغ و خنجر او ، ماهتاب

هيچ كس از جاي او آگاه نيست    هيچ كس را در حضورش راه نيست.

پيش از اينها خاطرم دلگير بود    از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين    خانه اش در آسمان، دور از زمين

بود، اما در ميان ما نبود    مهربان و ساده و زيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت    مهرباني هيچ معنايي نداشت

هرچه مي پرسيدم، از خود ، از خدا    از زمين، ازآسمان، از ابرها

زود مي گفتند: اين كار خداست    پرس و جو از كار او كاري خطاست

هرچه مي پرسي، جوابش آتش است    آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

تا ببندي چشم، كورت مي كند    تا شدي نزديك، دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند    كج نهادي پاي، لنگت مي كند

تا خطا كردي ، عذابت مي كند    در ميان آتش ، آبت مي كند

با همين قصه ، دلم مشغول بود    خوابهايم ، خواب ديو و غول بود

خواب مي ديدم كه غرق آتشم    در دهان شعله هاي سركشم

در دهان اژدهايي خشمگين     بر سرم باران گرز آتشين

محو مي شدنعره هايم، بي صدا    در طنين خندة خشم خدا

نيت من، در نماز و در دعا    ترس بود و وحشت از خشم خدا

هرچه مي كردم ، همه از ترس بود    مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه     مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ، مثل خنده اي بي حوصله    سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تكليف رياضي سخت بود    مثل صرف فعل ماضي سخت بود

تا كه يك شب دست در دست پدر    راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه، در يك روستا    خانه اي ديدم ، خوب و آشنا

زود پرسيدم : پدر اينجا كجاست؟    گفت: اينجا خانه خوب خداست!

گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند    گوشه اي خلوت ، نمازي ساده خواند

با وضويي، دست و رويي تازه كرد    با دل خود ، گفت و گويي تازه كرد

گفتمش، پس آن خداي خشمگين    خانه اش اينجاست؟ اينجا، در زمين؟!

گفت : آري ، خانه او بي رياست    فرشهايش از گليم و بورياست

مهربان و ساده و بي كينه است    مثل نوري در دل آئينه است

عادت او نيست خشم و دشمني    نام او نور و نشانش روشني

خشم، نامي از نشانيهاي اوست    حالتي از مهربانيهاي اوست

قهر او از آشتي، شيرين تر است    مثل قهر مهربان مادر است

دوستي را دوست ، معني مي دهد    قهر هم با دوست، معني مي دهد

هيچ كس با دشمن خود ، قهر نيست    قهري او هم نشان دوستي است

تازه فهميدم خدايم ، اين خداست    اين خداي مهربان و آشناست

دوستي ، از من به من نزديكتر    از رگ گردن به من نزديكتر

آن خداي پيش از اين را باد برد    نام او را هم دلم از ياد برد

آن خدا مثل خيال و خواب بود    چون حبابي، نقش روي آب بود

مي توانم بعد از اين، با اين خدا    دوست باشم ، دوست، پاك و بي ريا

مي توان با اين خدا پرواز كرد     سفره دل را برايش باز كرد

مي توان درباره گل حرف زد    صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران راز گفت    با دو قطره ، صد هزاران راز گفت

مي توان با او صميمي حرف زد    مثل ياران قديمي حرف زد

مي توان تصنيفي از پرواز خواند    با الفباي سكوت آواز خواند

مي توان مثل علفها حرف زد    با زباني بي الفبا حرف زد

مي توان درباره هر چيز گفت    مي توان شعري خيال انگيز گفت

مثل اين شعر روان و آشنا    پيش از اينها فكر مي كردم خدا

"قيصر امين پور"

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 23:33  توسط محمد مشایخی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
دی 1392
آبان 1392
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آرشيو
آرشیو موضوعی
سوگل مشایخی
سید حمیدرضا برقعی
ایرج جنتی عطایی
حامد بهاروند
نجمه زارع
سید علی صالحی
فرهاد قربانزاده
محمد فرخی یزدی
محمد حسین بهرامیان
امیر ارجینی
ابوالحسن ورزی
کاظم بهمنی
فايز دشتستانی
مهدی عابدی
سهراب سپهری
مهدی اخوان ثالث
مولوی
فریدون مشیری
نیما یوشیج
حافظ شیرازی
سعدی
شهریار
عارف قزوینی
سهیل محمودی
محمدرضا شفیعی کدکنی
علی شریعتی
قیصر امین پور
ژاله اصفهانی
هوشنگ ابتهاج
سیمین بهبهانی
احمد شاملو
خسرو گلسرخی
هوشنگ شفا
فروغ فرخزاد
اقبال لاهوری
خیام نیشابوری
سیاوش کسرایی
محمد علی بهمنی
مهدی حمیدی شیرازی
ملک الشعرای بهار
محمدرضا عبدالملکیان
جواد آذر
حمید مصدق
عطار نیشابوری
فخرالدین عراقی
ژولیده نیشابوری
سید حسن حسینی
م.آزاد
رسول یونان
علیرضا صحافزاده
محمد معلم
حسام الدین ایپکچی
امیر پاشا مقدسی
حسین منزوی
ایهام
عرفان نظر آهاری
مینا حسنی
رضا اسماعیلی
وحشی بافقی
بیژن دولت آبادی
فصیح الزمان رضوانی
نصرت رحمانی
منوچهر آتشی
یوسف ابو علی نژاد
ملاحت اسدالهي
اردلان سرافراز
گوربان
شمس الدین عراقی
حسین اسرافیلی
صادق سرمد
بابا طاهر
حزین لاهیجی
بیدل دهلوی
نادر نادرپور
عماد
ترانه جوانبخت
اسماعیل خویی
رهی معیری
حسین پناهی
سید عبدالحمید ضیایی
نگار معبودی
سلمان هراتی
طاهره قرة العين
شکوه قاسم نیا
قدسی قاضی نور
وصال شیرازی
محمد شمس لنگرودی
ایرج کریمی
رحیم معینی کرمانشاهی
فاضل نظری
علیرضا بدیع
نصرالله مردانی
طبیب اصفهانی
نویسندگان
محمد مشایخی
قاصدک
پیوندها
عاشقانه
با که گویم...
مسافر غزلپوش
دل گفت
ازدحام بی کسی
عاشقونه
لیوان
خط خطی های خیال
انجمن شاعران ایران
خدا، عشق، عرفان
پی نوشت
گوربان
نگار
آوای آزاد
ستاره دنباله دار
نیستان
سایه عمر
پرسه در خیال
ذوقستان
ساراشعر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM