مجال

ميان ماندن و رفتن حكايتي كرديم
كه آشكارا در پرده كنايت رفت
مجال ما همه اين تنگمايه بود و
دريغ
كه مايه خود همه در وجه اين حكايت رفت

                                                                "احمد شاملو"

افق روشن...



روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است.

و هر انسان

برای هر انسان برادری است.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند.

قفل

افسانه ای است

و قلب برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف زندگی است

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه ای است

تا کمترین سرود بوسه باشد.

روزی که تو بیایی

برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوتر هایمان دانه بریزیم...

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم.

 

                                                          "احمد شاملو"



چیدن سپیده دم



پیش از آنکه آخرین نفس را برآرم

پیش از آنکه پرده فرو افتد

پیش از پژمردن آخرین گل

برآنم که زندگی کنم

بر آنم که عشق بورزم

برآنم که باشم .

 

در این جهان ظلمانی

در این روزگار سرشار از فجایع

در این دنیای پر از کینه

نزد کسانی که نیازمند منند

کسانی که نیازمند ایشانم

کسانی که ستایش انگیزند

تا دریابم

شگفتی کنم

بازشناسم

که ام

که می توانم باشم

که می خواهم باشم.

 

تا روزها بی ثمر نماند

ساعت ها جان یابد

و لحظه ها گرانبار شود

 

هنگامی که می خندم

هنگامی که می گریم

هنگامی که لب فرو می بندم .

 

در سفرم به سوی تو

به سوی خود

به سوی حقیقت

که راهی است ناشناخته

پرخار

نا هموار

راهی که باری 

در آن گام می گذارم

در آن گام نهاده ام

وسربازگشت ندارم.

 

بی آنکه دیده باشم شکوفائی گل ها را

بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را

بی آنکه به شگفت درآیم از زیبائی حیات .

 

آنگاه  مرگ می تواند فراز آید.

آنگاه  می توانم به راه افتم .

آنگاه  می توانم بگویم

که زندگی کرده ام.

                                                                          "احمد شاملو"


قناری



سلاخی زار می گریست
 

                          به قناری کوچکی

 

                                              دل باخته بود...


                                                               "احمد شاملو"

گلوگاه یکی پرنده


آه اگر آزادی سرودی می‌خواند
کوچک
همچون گلوگاهِ پرنده ای،
هیچ ‌کجا دیواری فروریخته بر جای نمی‌ماند

سالیان بسیار نمی‌بایست
دریافتن را

که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی‌ست
که حضورِ انسان
آبادانی‌ست.

همچون زخمی
همه عُمر
خونابه چکنده
همچون زخمی
همه عُمر
به دردی خشک تپنده،
به نعره ‌ای
چشم بر جهان گشوده
به نفرتی
از خود شونده، ــ


غیاب بزرگ چنین بود
سرگذشت ویرانه چنین بود.


آه اگر آزادی سرودی می‌خواند
کوچک
کوچک‌ تر حتا
از گلوگاه یکی پرنده!

"احمد شاملو"

سکوت

      سکوت‌ آب‌ مى‌تواند
خشکى‌ باشد و فرياد عطش
 
‌سکوت‌ گندم‌ مى‌تواند
گرسنگى‌ باشد و غريو پيروزمند قحط
‌همچنان‌ که‌ سکوت‌ آفتاب
‌ظلمات‌ است
‌اما سکوت‌ آدمى
‌فقدان‌ جهان‌ و خداست

غريو را تصوير کن
‌عصر مرا
در منحنى‌ تازيانه‌ به‌ نيش‌خط‌ِ رنج
‌همسايه‌ى‌ مرا
بيگانه‌ با اميد و خدا
و حرمت‌ ما را
که‌ به‌ دينار و درم‌ بر کشيده‌اند و فروخته
‌تمام‌ الفاظ‌ جهان‌ را در اختيار
داشتيم‌ و آن‌ نگفتيم
‌که‌ به‌کار آيد
چرا که‌ تنها يک‌ سخن
‌در ميانه‌ نبود
آزادى
‌ما نگفتيم
‌تو تصويرش‌ کن

"احمد شاملو"                         

ماهی

من فكر مي كنم
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ:

احساس مي كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزاي
چندين هزار چشمه خورشيد
در دلم
مي جوشد از يقين؛
احساس مي كنم
در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
مي رويد از زمين.

آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز
در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو!
من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛
از بركه هاي آينه راهي به من بجو!

من فكر مي كنم
هرگز نبوده
دست من
اين سان بزرگ و شاد:
احساس مي كنم
در چشم من
به آبشر اشك سرخگون
خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس؛

احساس مي كنم
در هر رگم
به تپش قلب من
كنون
بيدار باش قافله ئي مي زند جرس.


آمد شبي برهنه ام از در
چو روح آب
در سينه اش دو ماهي و در دستش آينه 
گيسوي خيس او خزه بو، چون خزه به هم.

 من بانگ بر کشيدم از آستان ياس:
))         
آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم!))

                                                                             "احمد شاملو"

 

شبانه




 

با گیاه بیابانم

 

خویشی و پیوندی نیست

 

خود اگر چه درد رستن و ریشه کردن با من است وهراس بی بار و بری

 

 

 

و در این گلخن مغموم

 

پا در جای چنانم

 

که ما ز وی پیر

 

بندی دره تنگ.

 

و ریشه فولادم

 

در ظلمت سنگ

 

مقصدی بی رحمانه را

 

جاوادنه در سفرند.

 


 

مرگ من سفری نیست،

 

هجرتی است

 

از وطنی که دوست نمی داشتم

 

به خاطر مردمانش.

 

 

 

خود آیا از چه هنگام این چنین

 

آئین مردمی

 

از دست

 

بنهاده اید؟

 

پر پرواز ندارم

 

اما

 

دلی دارم و حسرت درناها.

 

 

 

و به هنگامی که مرغان مهاجر

 

در دریاچه ماهتاب

 

پارو می کشند،

 

خوشا رها کردن و رفتن؛

 

خوابی دیگر

 

به مردابی دیگر!

 

خوشا ماندابی دیگر

 

به ساحلی دیگر

 

به دریائی دیگر!

 

خوشا پر کشیدن خوشا رهائی،

 

خوشا اگر نه رها زیستن، مردن به رهائی!

 

آه ، این پرنده

 

در این قفس تنگ

 

نمی خواند.

 


 

نهادتان، هم به وسعت آسمان است

 

از آن بیشتر که خداوند

 

ستاره و خورشید بیا فریند.

 

 

 

بردگانتان را همه بفروخته اید

 

که برده داری

 

نشان زوال و تباهی است.

 

و کنون به پیروزی

 

دست به دست می تکانید

 

که از طایفه برده دارانید (آفرینتان!)

 

و تجارت آدمی

 

از دست

 

بنهاده اید؟

 


 

بندم خود اگر چه بر پای نیست

 

سوز سرود اسیران با من است،

 

وامیدی خود برهائیم ار نیست

 

دستی است که اشک از چشمانم می سترد،

 

و نویدی خود اگر نیست

 

تسلائی هست.

 

 

 

چرا که مرا

 

میراث محنت روزگاران

 

تنها

 

تسلای عشقی است

 

که شاهین ترازو را

 

به جانب کفه فردا

 

خم می کند.

"احمد شاملو"


روزگار غریبیست...

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین
و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبی است نازنین
و در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

                                                         "احمد شاملو"