به فكر چاره و تدبير مي آيد
چرا اينگونه بايد او تحمل آنچه ناشايسته او را؟
ولي كو چاره ي دردش
نبردي نابرابر پيش رو دارد
نه خرسند او كه دلتنگ او
به جنگ كهنه با تقدير مي آيد

همه تقصير او اين شد
كه قلبي مهربان دارد
براي چاره ي دردش پي تغيير مي آيد

نه نيرنگيّ و ني رنگي
سپر او سينه مي سازد
به ميدان نبرد نابرابر او
ولي شايد نمي داند كه دشمن از پي تزوير مي آيد

يكي مي بيندش مي پرسدش آيا كجا ؟
رو سوي ميداني ؟
نمي داني نمي بيني ترا دشمن
ز پايش تا بن دندان
مسلح او به كژ فكري كه از پايت در اندازد؟
مرو اين ره اگر رفتي بدان
بر شير تير و ناله از نخجير مي آيد

هزاران حيله از دشمن
سپاهي گرد آورده همه چون ديو و اهريمن
سيه گرگي كمين اينجا
يكي كفتار پير آنجا
شغال ماده ي زردي
سگ بد پوز ولگردي
ز هر سويي يكي تيري
ولي او يكه و تنها
برين باور سر آخر شود پيروز ميدان و سراندازان و پاكوبان
دهان شيرين كند از شهد و پيروزي اگرچه با كمي تأخير مي آيد

چه شد ناگه نمي داند
به ناگاهان شب تيره
برآمد بر شب وروزش
بجاي نغمه ي شادي و پيروزي
بگوش آيد نواي ناي جان سوزش
تن پر زخم او خسته
تهي دستان او بسته
بگوش ات مي رسد اينك
صداي پاي مردي با غل و زنجير مي آيد
                                                              "شمس الدین عراقی"