تيشه برداشته ام ريشه خود را بزنم

بيستون هيچ، دماوند اگر سد بشود
چشم تو قسمت من بوده و بايد بشود
زده ام زير غزل؛ حال و هوايم ابريست
هيچ کس مانع اين بغض نبايد بشود
بی گلايل به در خانه تان آمده ام
نکند در نظر اهل محل بد بشود؟
تف به اين مرگ که پيشانی ما را خط زد
ناگهان آمد تا اسم تو ابجد بشود
ناگهان آمد و زد، آمد و کشت ،آمد و برد
- او فقط آمده بود از دل ما رد بشود-
تيشه برداشته ام ريشه خود را بزنم
شايد افسانه ی من نيز زبانزد بشود
باز هم تيغ و رگ و... مرگ برم داشته است
خون من ضامن ديدار تو شايد بشود...
"حامد بهاروند"
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 15:15 توسط محمد مشایخی
|