نمی دانم...

کنون کز ساغر عمرم

هزاران جرعه را در پشت سر، در گور، می بینم

و هر دم، تشنه تر

چون خاک سردی کز تنش خاشاک هم  

هرگز نمی روید

بنوشم ... نه! چشم پیمانه های دیگری را


 تا بمیرد در ظلام مدفن عمرم " دمی" دیگر؟

 

و می دانم

که تنها این دمم را، زنده خون، در غالب جان، پرسه در کار است

و باقی مرگ زايشهای هر روزی ست

تمام عمر را این قصه در کار است

توانم گفت آیا، مرگ، برگ آخر و بودن، درختی رو به زايش ، سبز و پربار است؟

توانم گفت دنیا دفترش از زندگی، چركين ز يك صد ساله طومار است؟

و مرگ آن جوهر افشانده از سر نشتر راوی

فقط يك نقطه ی كوچك ،

 فقط يك خط پايان است؟

نمی دانم...

نمی دانم...

 

پریشان در سرم افکار و باورهای این مردم

و می دانم

که آنها نیز پاسخ را نمی دانند...

می اندیشم  

و می بینم

شرنگي تلخ و مرگ آور،

مرا از خویش، با صد بوسه بر لب، گاه و بيگاه

كند تلخ از گريز آن دمی كز عمر من بگریخت

 

بدان سان تلخ و اخم آلوده است اين زهر

كه می ترسم که بشمارم ازين پس لحظه هايم را

و می دانم

نفسهایی که این دم از لب من می گریزد

دمی دیگر هوای مرگ را در سر نهان دارد

 

و می دانم...

که دنیا جلگه ی پهناور مرگ است

و تنها چشمه ی "اکنون" در آن جاری ست...

جاری بود...!

كه آن نيز از كفت بگريخت تا اين جمله را

بر لب ادا كردی...!

 "امیر پاشا مقدسی"