هزاره دوم آهوى كوهى

تا كجا مي برد اين نقش به ديوار مرا ؟
ـ تا بدانجا كه فرو مي ماند
چشم از ديدن و
لب نيز زگفتار مرا
*
لاجورد افق صبح نشابور و هري است
كه در اين كاشي كوچك تراكم شده است
مي برد جانب فرغانه و فرخار مرا .
*
گرد خاكستر حلاج و دعاي ماني ،
شعله آتش كه كوي و سرود زرتشت ،
پورياي ولي آن شاعر رزم و خوارزم ،
مي نمايند در اين آينه رخسار مرا .
*
اين چه حزني است كه در همهمه كاشيها ست ؟
جامه سوگ سياووش به تن پوشيده است
اين طنيني كه سرايند خموشي ها ،
از عمق فراموشي ها
و به گوش آيد از اين گونه به تكرار مرا .
*
تا كجا مي برد اين نقش به ديوار مرا ؟
تا درودي به (( سرقند چوقند ))
و به رود سخن رودكي آن دم كه سرود :
(( كس فرستاد به سر اندر ، عيار مرا . ))
شاخ نيلوفر سرو است گه زادن مهر
كز دل شط روان شن ها
مي كند جلوه از اينگونه به ديدار مرا .
*
سبزي سرو قد افراشته كاشمر است
كز نهان سوي قرون
مي شود در نظر اين لحظه پديدار مرا .
*
چشم آن (( آهوي سر گشته كوهي ))است هنوز
كه نگه مي كند از آن سوي اعصار مرا .
*
بوته گندم روئيد بر آن بام سفال
باد آورده آن خرمن آتش زده است
كه به ياد آورد از رفتنه تا تار مرا .
*
نقش اسليمي آن طاق نما هاي بلند
و اجر صيقلي سر در ايوان بزرگ
مي شود ، بر سر ، چون صاعقه آوار مرا .
وان كتيبه ،
كه بر آن
نام كس از سلسله اي
نيست پيدا و
خبر مي دهد
از سلسله كارمرا ...
*
عجبا كز گذر كاشي اين مزگت پير
هوس (( كوي مغان است دگر بار مرا )) ...
*
در فضايي كه مكان گم شده از وسعت آن
مي روم سوي قروني كه زمان برده زياد
گويي از شهر جبريل در آويخته ام
يا كه سيمرغ گرفته است به منقار مرا .
*
تا كجا برد اين نقش به ديوار مرا ؟
تا به انجا كه فرو مي ماند
چشم از ديدن و لب نيز زگفتار مرا .
"محمد رضا شفیعی کدکنی"